𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁶

نور خورشید از لای پرده مستقیم می‌تابید روی چشمام. با گیجی چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که حس کردم، سنگینی بازوی تهیونگ بود که هنوز دور کمرم قفل شده بود. بوی تنش، بوی ملایم عطرش که حالا با بوی تخت قاطی شده بود، بهم حس امنیت عجیبی می‌داد. برای چند لحظه همه‌چیز کامل بود. انگار نه تصادفی بوده، نه فراموشی‌ای و نه اون سه سال جهنمی.داشتم با انگشتام خیلی آروم روی بازوش خط‌های فرضی می‌کشیدم که یهو صدای ویبره شدیدی از روی پاتختی، سکوت اتاق رو شکست.تهیونگ زیر لبی یه غری زد و چشماش رو بسته نگه داشت. دستش رو دراز کرد و گوشی رو پیدا کرد. بدون اینکه نگاه کنه، دکمه رو زد و گوشی رو گذاشت زیر گوشش.
تهیونگ: (با صدای گرفته و خواب‌آلود) هوم… بله؟
من همون‌طور بی‌حرکت موندم. صدای یه مرد از اون طرف خط میومد، تند و عصبی حرف می‌زد. هر چی بیشتر می‌گذشت، چهره تهیونگ از اون حالت آرامشِ خواب، جدی‌تر و منقبض‌تر می‌شد. یهو چشماش رو باز کرد و نیم‌خیز شد.
تهیونگ: چی؟! اما قرار بود هفته دیگه باشه… نه، نه… الان نمی‌تونم.
صدای اون طرف خط بلندتر شد، جوری که منم یه چیزایی می‌شنیدم: «تهیونگ، شوخی نداریم! ون دم دره. نیم ساعت دیگه باید کمپانی باشی. منیجر داره دیوونه میشه!»
تهیونگ دستی به صورتش کشید و کلافه به من نگاه کرد. انگار تازه یادش افتاده بود که اون فقط “تهیونگِ من” نیست؛ اون “وی” از گروه بی‌تی‌اسه و هزاران نفر منتظرشن.
تهیونگ: باشه… باشه اومدم.
دیدگاه ها (۰)

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط